۴/۱۶/۱۳۸۷
۴/۱۵/۱۳۸۷
۳/۲۳/۱۳۸۷
۱/۲۱/۱۳۸۷
۱/۱۵/۱۳۸۷
آه از این تلاشهای خستگیناپذیر، آه...
تصاویر زیر مربوط به کارت تبریکی است که حدود ده روز پیش دریافت کردم، فکر کردم انصاف نیست که دیگران را بیبهره بگذارم.
۱۲/۰۱/۱۳۸۶
۷/۲۹/۱۳۸۶
۵/۰۲/۱۳۸۵
---
دلم یه پیادهروی دیوانهوار میخواد، از اونایی که موقع راه رفتن یه عالمه فکر و خیال به ذهنت هجوم میارن، انقدر که نمیدونی به کدومشون فکر کنی و مثل همیشه گیج و ویج میشی و مغزت میگوزه. یادته بهم چی میگفتی؟ میگفتی تو همهی کشوها رو با همدیگه باز میکنی و میخوای مرتبشون کنی، واسه همینه که هیچ کدوم مرتب نمیشن و فقط بیشتر قاطی میکنی، باید کشوها رو یکییکی باز کنی و مرتبشون کنی. اما میدونی مشکل من چیه؟ این که هر وقت در یه کشو رو باز میکنم تا مرتبش کنم، میبینم یه چیزایی توش هست که باید بذارمشون توی کشوی دومی، اما وقتی در دومی رو باز میکنم میبینم انقدر پره که هیچی توش جا نمیشه، پس یه چیزایی از توش در میارم که بذارم تو کشو سومی تا جا باز بشه، اما سومی از دومی هم بدتره، وقتی بازش میکنم کلی آتوآشغال از توش میریزه بیرون که اصلا نمیفهمم چطور اون تو جا شده بودن، هر کدومشون هم باید برن تو یه کشوی دیگه...
آره دیگه، زیاد دردسرت نمیدم، نتیجهش این میشه که آخر سر به همین رضایت میدم که خرتوپرتهای ریخته روی زمین رو به زور بچپونم تو کشوها و درشون رو ببندم و ظاهر اتاق رو مرتب نگاه دارم.
آره، خودم میدونم. برای من نباید چیزی رو با مثال توضیح داد، چون همیشه گند مثال رو درمیارم!
۴/۱۸/۱۳۸۵
خواب آشفته و تصميم به فهميدن
پینوشت: نه! هيچ ربطی به ازدواج نداره!
۴/۰۵/۱۳۸۵
8-}
ای کسانی که دوست ندارم اینجا رو بخونید، اما میخونید،
ای کسانی که نمیدونم کی هستید،
بنده از همینجا اعلام میکنم که علیرغم مشکلات فراوان و سنگاندازیهای بسیار دشمنان، با استقامت وصفناپذیری همچنان موقعیت پیشین خود را حفظ نمودهام.
.
.
.
پینوشت: میپرسید کدام موقعیت؟! موقعیتی مشابه همان موجود معلومالحال در گلزار(البته به کسر گاف)!
۳/۲۲/۱۳۸۵
روياهای نيمهکاره
آره، من هم بیدار شدهم، اما سرم هنوز پره از رویاهای دم صبح، رویاهای نیمهکارهای، رویاهایی که هیچ جور نمیشه تمومشون کرد...
۳/۰۴/۱۳۸۵
"ای خدا جون! مردم از خوشی٬ جوراب رو بگو."
خواستم بگم حال من هم خيلی بهتر از اين آقای راننده نيست!
۱۱/۰۶/۱۳۸۴
بیسکوئیت ذبح اسلامی!
داشتم دو تا پست آخرم رو با هم مقايسه میکردم٬ به اين نتيجه رسيدم که من از لحاظ روحی و خلقی به شدت دچار تعادلم! اما از شوخی که بگذريم٬ حالم اين روزها واقعا همينجوريه٬ يا همزمان به مسائل مختلف فکر میکنم و هول برم میداره که بالاخره چی درسته٬ چهکار بايد کرد٬ چه کارهايی میشه کرد... و يا میزنم به رگ بیخيالی و به خودم میگم ولش کن٬ همهچيز درست میشه... البته تمام اينها مربوط به زمانی میشه که مشغول وبگردی نيستم٬ چون اين روزها بيشتر وقتم اينطوری میگذره.
ديروز يه بسته بيسکوئيت (توليد شده در مالزی)خريدم که روش نوشته بود: «حلال»! من نمیدونم بيسکوئيت حلال ديگه چه صيغهايه. تا جايی که سواد مذهبی بنده ـ که به دليل داشتن سعادت تحصيل در ايران اسلامی کم هم نيست ـ قد میده٬ حلال يا حرام فقط در مورد خوردنیهايی مثل گوشت يا فرآوردههای گوشتی گفته میشه٬ نه بيسکوئيت يا مثلا سبزی و ميوه!
اين قضيهی حلال و کوشر(kosher) هم اينجا برای خودش مسئلهای شده٬ من تا موقعی که ايران بودم٬ نمیدونستم که يهودیها هم دستورات مذهبی خاصی برای ذبح دارن.
امروز به بابا میگفتم که احتمالا در صدر اسلام توی عربستان خوردن ماهی چندان رواج نداشته٬ و به همين خاطر زياد به صرافتش نيفتادن که برای گرفتن ماهی و ذبحش(!) هم قانون وضع کنن٬ و الا اون مسلمونهايی که فقط گوشت حلال میخورن٬ از خوردن اين يک قلم هم تو خيلی جاها محروم میشدن. البته اين هم ناگفته نماند که ـ از شاهدان عينی! ـ شنيدهم خيلی از رستورانهايی که مدعی داشتن گوشت حلال هستن٬ گوشت مصرفیشون رو از همين سوپرمارکتهای معمولی میخرن.
توضيحالمسائل من در اين مورد اينطور فتوا میده: تا زمانی که مطمئن نيستند که گوشت حلال نيست٬ خوردن آن اشکالی ندارد٬ گرچه احتياط آن است که خوردهنشود. اما اگر با چشم خود ببينند و يا دو نفر بالغ شهادت دهند که گوشت حلال نيست٬ در اين صورت احتياط واجب آن است که از غذاهای گوشتی آن رستوران يا غذاهايی که به هر شکل با گوشت حرام تماس ـ ولو تماس تلفنی ـ داشتهاند٬ ميل نفرمايند و حسرت چلوکباب به دلشان بماند! و واجب کفايی است که به صاحب دغل رستوران نيز تف بياندازند!
در
۱۲:۴۸ ق.ظ.