‏نمایش پست‌ها با برچسب پرت و پلا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پرت و پلا. نمایش همه پست‌ها

۴/۱۶/۱۳۸۷

جهان وطن

چوریا ورمالیدن تو سیبه سر سرسریده

۴/۱۵/۱۳۸۷

کاش زخم‌های آی‌پاد هم مثل زخم‌های آدم خوب می‌شدند.

۳/۲۳/۱۳۸۷

تحیر

- من دیگه تحمل این وضع رو ندارم!
- چرا؟ چی شده؟
- دیگه چی می‌خواستی بشه؟
- نمی‌فهمم، موضوع چیه؟
- هیچی، آخه بعد از گذشت این همه سال من هنوز نمی‌دونم که توی این رابطه من نقش علف رو دارم یا بزی رو!

۱/۲۱/۱۳۸۷

کره اسب زین طلا، عروس صحرا، پری بیابون

۱/۱۵/۱۳۸۷

آه از این تلاش‌های خستگی‌ناپذیر، آه...

تصاویر زیر مربوط به کارت تبریکی است که حدود ده روز پیش دریافت کردم، فکر کردم انصاف نیست که دیگران را بی‌بهره بگذارم.

خودتان ببینید، با دقت بخوانید و محظوظ شوید. من هم بیش از این چیزی نمی‌گویم که زبانم قاصر است از وصف این مهر خروشان مام میهن.


۱۲/۰۱/۱۳۸۶

ممم!

به سبک «قصه‌های عامه پسند»:

نوستول (البته از نوع شکمی):

- شیرینی ناپلئونی

۷/۲۹/۱۳۸۶

Sunday Prayer

Dear Lord!

May thy world be "religion-free".

Amen.

۵/۰۲/۱۳۸۵

---

دلم یه پیاده‌روی دیوانه‌وار می‌خواد، از اونایی که موقع راه رفتن یه عالمه فکر و خیال به ذهنت هجوم میارن، انقدر که نمی‌دونی به کدومشون فکر کنی و مثل همیشه گیج و ویج میشی و مغزت می‌گوزه. یادته بهم چی می‌گفتی؟ می‌گفتی تو همه‌ی کشوها رو با همدیگه باز می‌کنی و می‌خوای مرتبشون کنی، واسه همینه که هیچ کدوم مرتب نمیشن و فقط بیشتر قاطی می‌کنی، باید کشوها رو یکی‌یکی باز کنی و مرتبشون کنی. اما می‌دونی مشکل من چیه؟ این که هر وقت در یه کشو رو باز می‌کنم تا مرتبش کنم، می‌بینم یه چیزایی توش هست که باید بذارمشون توی کشوی دومی، اما وقتی در دومی رو باز می‌کنم می‌بینم انقدر پره که هیچی توش جا نمیشه، پس یه چیزایی از توش در میارم که بذارم تو کشو سومی تا جا باز بشه، اما سومی از دومی هم بدتره، وقتی بازش می‌کنم کلی آت‌وآشغال از توش میریزه بیرون که اصلا نمی‌فهمم چطور اون تو جا شده بودن، هر کدومشون هم باید برن تو یه کشوی دیگه...
آره دیگه، زیاد دردسرت نمیدم، نتیجه‌ش این میشه که آخر سر به همین رضایت میدم که خرت‌و‌پرت‌های ریخته روی زمین رو به زور بچپونم تو کشوها و درشون رو ببندم و ظاهر اتاق رو مرتب نگاه دارم.
آره، خودم می‌دونم. برای من نباید چیزی رو با مثال توضیح داد، چون همیشه گند مثال رو درمیارم!

۴/۱۸/۱۳۸۵

خواب آشفته و تصميم به فهميدن

مدتيه که احساس می‌کنم هر دو شرط رو دارم؛ شرط لازم و شرط کافی.
پی‌نوشت: نه! هيچ ربطی به ازدواج نداره!

۴/۰۵/۱۳۸۵

8-}

ای کسانی که دوست دارم اینجا رو بخونید، اما نمی‌خونید،
ای کسانی که دوست ندارم اینجا رو بخونید، اما می‌خونید،
ای کسانی که نمی‌دونم کی هستید،
بنده از همین‌جا اعلام می‌کنم که علیرغم مشکلات فراوان و سنگ‌اندازی‌های بسیار دشمنان، با استقامت وصف‌ناپذیری همچنان موقعیت پیشین خود را حفظ نموده‌ام.
.
.
.
پی‌نوشت: می‌پرسید کدام موقعیت؟! موقعیتی مشابه همان موجود معلوم‌الحال در گلزار(البته به کسر گاف)!

۳/۲۲/۱۳۸۵

روياهای نيمه‌کاره

دم‌دمای صبحه... داری خواب می‌بینی، و البته توی خواب خیال نمی‌کنی که این‌ها همه رویا باشن... آره، داری خواب می‌بینی... کم‌کم سروصداهایی می‌شنوی که ربطی به موضوع خوابت ندارن... صدای صحبت کردن چند نفر با همدیگه... صدای به هم خوردن کاسه و بشقاب... صداها یواش یواش بیشتر و بلند‌تر میشن... تا این که بالاخره لای چشمت رو باز می‌کنی... باز هم اتاق رو با همون شکل همیشگی‌ش می‌بینی... حوصله‌ی بلند شدن از جات رو نداری... پس خوابت چی میشه؟... خوابت که نصفه مونده... نه این که خیلی خواب خوبی بوده باشه، اما هر چی نباشه، یه داستان نیمه‌کاره است که می‌خوای بدونی بالاخره به کجا می‌رسه... به روی خودت نمیاری که بیدار شدی... دوباره چشمات رو می‌بندی و سرت رو می‌کنی زیر لحاف... سعی می‌کنی بقیه خوابت رو ببینی... یه خرده طول می‌کشه... اما کم‌کم شروع میشه... به نظر میاد که داری ادامه‌ی همون خواب رو می‌بینی... اما این دفعه یه چیزی فرق می‌کنه... می‌خوای خودت رو بزنی به اون راه... اما نه! نمیشه... خوب می‌دونی که این مثل خواب دیدن واقعی نیست، بلکه تویی که داری ماجراهای توی خواب رومی‌سازی و جلو می‌بری... نمی‌تونی داستان رو به شکل خوبی پیش ببری... اصلا داری کل ماجرا رو تغییر میدی... آره، بالاخره باید کوتاه بیای... با تو هستم! تو دیگه بیدار شدی، پس بیخودی سعی نکن که خودت رو به خواب بزنی و ادای خواب دیدن دربیاری!
آره، من هم بیدار شده‌م، اما سرم هنوز پره از رویاهای دم صبح، رویاهای نیمه‌کاره‌ای، رویاهایی که هیچ جور نمیشه تمومشون کرد...

۳/۰۴/۱۳۸۵

"ای خدا جون! مردم از خوشی٬ جوراب رو بگو."

"جوراب رو بگو."٬ يکی از اصطلاحات محبوبمه که گاه و بی‌گاه ازش استفاده می‌کنم٬ و معنی‌ش هم تنها برای چند نفر قابل درکه...
خواستم بگم حال من هم خيلی بهتر از اين آقای راننده نيست!

۱۱/۰۶/۱۳۸۴

بیسکوئیت ذبح اسلامی!


داشتم دو تا پست آخرم رو با هم مقايسه می‌کردم٬ به اين نتيجه رسيدم که من از لحاظ روحی و خلقی به شدت دچار تعادلم! اما از شوخی که بگذريم٬ حالم اين روز‌ها واقعا همين‌جوريه٬ يا هم‌زمان به مسائل مختلف فکر می‌کنم و هول برم می‌داره که بالاخره چی درسته٬ چه‌کار بايد کرد٬ چه کار‌هايی می‌شه کرد... و يا می‌زنم به رگ بی‌خيالی و به خودم می‌گم ولش کن٬ همه‌چيز درست می‌شه... البته تمام اين‌ها مربوط به زمانی می‌شه که مشغول وبگردی نيستم٬ چون اين روز‌ها بيشتر وقتم اين‌طوری می‌گذره.
ديروز يه بسته بيسکوئيت (توليد شده در مالزی)خريدم که روش نوشته بود: «حلال»! من نمی‌دونم بيسکوئيت حلال ديگه چه صيغه‌ايه. تا جايی که سواد مذهبی بنده ـ که به دليل داشتن سعادت تحصيل در ايران اسلامی کم هم نيست ـ قد می‌ده٬ حلال يا حرام فقط در مورد خوردنی‌هايی مثل گوشت يا فرآورده‌های گوشتی گفته می‌شه٬ نه بيسکوئيت يا مثلا سبزی و ميوه!
اين قضيه‌ی حلال و کوشر(kosher) هم اينجا برای خودش مسئله‌ای شده٬ من تا موقعی که ايران بودم٬ نمی‌دونستم که يهودی‌ها هم دستورات مذهبی خاصی برای ذبح دارن.
امروز به بابا می‌گفتم که احتمالا در صدر اسلام توی عربستان خوردن ماهی چندان رواج نداشته٬ و به همين خاطر زياد به صرافتش نيفتادن که برای گرفتن ماهی و ذبحش(!) هم قانون وضع کنن٬ و الا اون مسلمون‌هايی که فقط گوشت حلال می‌خورن٬ از خوردن اين يک قلم هم تو خيلی جا‌ها محروم می‌شدن. البته اين هم ناگفته نماند که ـ از شاهدان عينی! ـ شنيده‌م خيلی از رستوران‌هايی که مدعی داشتن گوشت حلال هستن٬ گوشت مصرفی‌شون رو از همين سوپر‌مارکت‌های معمولی می‌خرن.
توضيح‌المسائل من در اين مورد اين‌طور فتوا می‌ده: تا زمانی که مطمئن نيستند که گوشت حلال نيست٬ خوردن آن اشکالی ندارد٬ گرچه احتياط آن است که خورده‌نشود. اما اگر با چشم خود ببينند و يا دو نفر بالغ شهادت دهند که گوشت حلال نيست٬ در اين صورت احتياط واجب آن است که از غذاهای گوشتی آن رستوران يا غذا‌هايی که به هر شکل با گوشت حرام تماس ـ ولو تماس تلفنی ـ داشته‌اند٬ ميل نفرمايند و حسرت چلوکباب به دلشان بماند! و واجب کفايی است که به صاحب دغل رستوران نيز تف بياندازند!