‏نمایش پست‌ها با برچسب مهاجرت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهاجرت. نمایش همه پست‌ها

۳/۰۷/۱۳۸۸

به خاطر چند مشت دلار

«مرا هیچ دشمنی با آنان در میان نبود... لیک آنان ز من نبشتن طلب می‌کردند.»

حدود یک هفته پیش مدارک لازم را برای تجدید گذرنامه‌ام به دفتر حـفظ مـنافع فرستادم. امروز نامه‌‌ی پایین را دریافت کردم:


و باز هم زبانم قاصر است از شرح آنچه که در عکس به وضوح نمایان است.


پی‌نوشت: اگر احیانا نتوانستید بخوانید، کلمه‌ی مورد نظر «تحسیلی» (= تحصیلی) است.

نوشته‌ی مرتبط: آه از این تلاش‌های خستگی‌ناپذیر، آه...


۱/۱۵/۱۳۸۷

آه از این تلاش‌های خستگی‌ناپذیر، آه...

تصاویر زیر مربوط به کارت تبریکی است که حدود ده روز پیش دریافت کردم، فکر کردم انصاف نیست که دیگران را بی‌بهره بگذارم.

خودتان ببینید، با دقت بخوانید و محظوظ شوید. من هم بیش از این چیزی نمی‌گویم که زبانم قاصر است از وصف این مهر خروشان مام میهن.


۱۲/۱۶/۱۳۸۶

میان ماندن و رفتن

نوشته: جعبه‌ش رو هم نگه می‌دارم، دست‌خط تو روشه.
نوشته: باورم نمیشه، چند وقت دیگه میشه سه سال.
نوشته: من به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود.
.
.
.
سرم گیج میره...

۱۱/۰۲/۱۳۸۶

شباهت

قابل توجه هم‌وطنان عزیزی که بینی‌شان را چین می‌اندازند و می‌گویند: «چینی‌ها/هندی‌ها/... بو می‌دهند.»

سری به بخش پرسش و پاسخ یاهو بزنید و سوالاتی را که در مورد ایرانی ها مطرح شده جستجو کنید.
بله! اگر دقت بفرمایید می‌بینید که افرادی هم وجود دارند که فکر می‌کنند ایرانی‌ها بو می‌دهند. (+) (+)
حالا صادقانه بگویید، چه احساسی به شما دست می‌دهد؟ در مورد کسی که چنین چیزی می‌گوید چه فکر می‌کنید؟

۶/۲۴/۱۳۸۶

سالگرد

زمان مثل برق و باد می‌گذرد. چند روز پیش دومین سالگرد مهاجرتم بود، و چند روز پیش از آن هم سالگرد نقل مکانم به کالیفرنیا. در این دو سال بسیار دیده‌ام، شنیده‌ام، تجربه کرده ام، یاد گرفته‌ام.
مدتی از این که به دلایل مختلف در درس خواندنم وقفه ایجاد شده بود، به شدت ناراحت بودم؛ تا این که یک روز به ماجرا جور دیگری نگاه کردم. از خودم پرسیدم اگر قرار باشد همین فردا بمیرم، در کدام حالت از زندگی‌ام راضی‌تر بوده ام؟ ماندن در ایران و مرگ با لیسانس از دانشگاه علامه، و یا سفر کردن، تجربه‌ی یک زندگی متفاوت، و مرگ با وضعیت دانشجوی انصرافی؟ بدون تأمل جواب دادم: حالت دوم، و دیگر بابتش غصه نخوردم.
... و بالاخره دوهفته پیش کالج را شروع کرد‌م. کنار گذاشتن تنبلی بعد از دو سال دوری از درس کمی مشکل است، اما امکان پذیر و اجتناب ناپذیر!

در آخر هم این ویدیو را که خودم از شنیدنش به وجد آمدم، به خاله نازی مهربانم (که یک آذری افتخاری است) تقدیم می‌کنم، که چون کامنت نمی‌گذارم، فکر می‌کند وبلاگش را نمی‌خوانم.

۲/۰۳/۱۳۸۶

زبان(۱)

هیچ وقت فراموش نمی‌کنم چقدر به پدربزرگ و مادربزرگم غر می‌زدم بابت این که موقع ترکی صحبت کردن از کلمات فارسی استفاده می‌کنند؛ که مثلا وقتی ترکی صحبت می‌کنند، نگویند "سیخ" و بگویند "شیش"، یا به جای "بامادور" نگویند "گوجه". حالا این گوی و این میدان! این بار من هستم، و چالش هر روزه‌ای که با زبان دارم.
سعی می‌کنم تا جایی که ممکن است، موقع فارسی حرف زدن، از کلمات انگلیسی استفاده نکنم، اما رعایت این نکته نیاز به توجه فعالانه دارد، چرا که اگر تنها بگویی و بگذری، تعداد کلمات انگلیسی در جمله‌هایت روز به روز بیشتر می‌شوند.
گاهی گفتن معادل انگلیسی منظور را راحت‌تر و سریع‌تر منتقل می‌کند. مثلا "اپلای" کردن" راحت‌تر از "تقاضا/ درخواست (پذیرش) کردن" است، "برک" آسان‌تر از "زمان استراحت"، و "موو کردن" کوتاه‌تر از "اسباب‌کشی کردن". بعضی را می‌توان کمی توجیه کرد، اما بعضی دیگر فقط به دلیل بی‌توجهی است و یا گاهی هم توجه و تلاش در جهت عکس! این موضوع به خصوص موقع صحبت کردن با ایرانی‌هایی که اینجا هستند، چشمگیرتر است، و حتی به نظر می‌رسد گاهی به کار بردن کلمه‌ی فارسی باعث سردرگمی طرف مقابل می‌شود؛ مثلا اگر بعد از تلاش برای پیدا کردن معادل فارسی، از کسی بپرسید که "آيا باید این کاغذهای تبلیغاتی را در سطل بازیابی انداخت؟"، ممکن است با تعجب نگاهتان کند و بگوید:‌ "چی‌؟! اون فلایرها رو میگی؟ نه، اونا باید ریسایکل بشن!" و اگر تازه‌وارد هم باشید، خوشحال خواهد شد از این که یادتان داده‌ به آن "کاغذهای تبلیغاتی"، "فلایر" می‌گویند!
می‌دانم کارکرد اصلی زبان، برقراری ارتباط است (یا این‌طور فرض می‌شود) و شاید برخورد من متعصبانه باشد٬ اما به هیچ وقت دلم نمی‌خواهد چند سال دیگر به زبانی صحبت کنم که هر چه هست، بی‌شک فارسی نیست، و جمله‌هایم چیزی شبیه این باشند، که بدون اغراق نظیرش را شنیده‌ام: "از خونه آل د وی درایو کردم جیم، سارا رو پیک‌آپ کردم و بعد زود رفتم تا آن‌تایم به اپوینتمنتم با لویر برسم."

۱۲/۱۷/۱۳۸۵

۸ مارس

۱. من هم نشسته‌ام و از دور در سکوت اخبار را پیگیری می‌کنم: خشونت،‌ توهین، بازداشت، زندان، انفرادی، بیماری، اعتصاب غذا...
از دور خشمگین می‌شوم، از دور نگران... و از دور امضا می‌کنم.
همه می‌نویسند و می‌گویند بنویسید. طفره می‌‌روم:‌ کی اینجا را می‌خواند... دیر شده... تا حالا دیگر همه خبردار شده‌اند... اما واقعیت این است که شرم دارم از نوشتن، وقتی بیرون گود نشسته‌ام. و سوالی که مدام از خود می‌پرسم:‌ آیا اگر ایران بودم، در تجمع شرکت می‌کردم؟

۲. دیروز به مجتمع دانشجویان بین‌المللی یکی از کالج‌های شهرمان رفته بودم، برای شرکت در سخنرانی خانم پردیس مهدوی در مورد جنسیت (جنسگونگی؟) و سکسوالیته در ایران مدرن. مطلب زیاد بود و وقت کم. تصویری که از ایران ارائه شد به نظرم خیلی واقع‌بینانه بود. عنوان سخنرانی "جهاد رژلب؟" در واقع طعنه‌ای بود به کتابی با همین عنوان، که خانم مهدوی گفتند که خواندنش را توصیه نمی‌کنند.
در ضمن ایشان پیش از شروع سخنرانی‌شان، در مورد بازداشت‌های اخیر زنان در ایران هم صحبت کردند، موضوعی که پیش از رفتن فکر می‌کردم کاش مطرح شود.
۳. و در آخر بمب گوگلی برای اعتراض به این فیلم: 300 the movie که اینجا می‌توانید بیشتر در موردش بخوانید.

۷/۲۳/۱۳۸۵

E.T.

بالاخره دارم کتاب "Funny in Farsi" رو می‌خونم. پاییز گذشته قبل از این که انقدر تو وبلاگستان معروف بشه، به يک نفر هدیه دادمش، با تصور این که خودم هم می‌تونم بهش دستبرد بزنم! اما متاسفانه فرصت دست نداد، تا این که بالاخره چند روز پیش از کتابخونه گرفتمش و حالا دارم می‌خونم.
امروز سر کار داشتم توی زمان استراحتم اون بخشی رو می‌خوندم که راجع به اسم هست و این که وقتی خارجی هستی و مهاجر، همین اسم نا‌آشنا داشتن چقدر دردسر درست می‌کنه، و این که همه بعد از پرسیدن اسمت، شروع می‌کنن به سوال در مورد این که کجایی هستی، چند وقته که اینجایی، نظرت راجع به اینجا چیه، آیا اينجا خیلی با کشورت(ایران) متفاوته و کلی سوال دیگه از همین دست...
بعد از این که این بخش تموم شد، دیدم وقت استراحتم هم داره تموم میشه. کتاب رو بستم و متوجه شدم دختری که قبلا ندیده بودمش داره اون نزدیک‌ها کار می‌کنه، رفتم جلو و بعد از سلام و احوالپرسی، خودم رو معرفی کردم. بعد از این که دو سه بار اسمم رو براش تکرار کردم و دیکته‌ش رو هم بهش گفتم، سوال‌های بالا شروع شدن...
جواب دادن به این سوال‌ها چندان آزار‌دهنده نیستند، هرچند که گاهی تکرارشون آدم رو کلافه می‌کنه... چیزی که من رو ناراحت می‌کنه برخورد بعضی آدم‌هاست که وقتی می‌فهمن از ایران اومدی، طوری نگاهت می‌کنن که انگار از یک سیاره‌ی دیگه اومدی!
دارم سعی می‌کنم جواب‌های مناسبی برای این سوال‌ها پیدا کنم، که بشه طی یک مکالمه‌‌ی کوتاه تا جایی که ممکنه، کلیشه‌های ذهنی فرد سوال‌کننده رو شکوند. اما پیش از هر چیز باید دونست که این کلیشه‌ها چه چیزهایی هستند.
(من با خوش‌بینی فرض رو بر این می‌گیرم که الآن اوضاع بهتر از حدود سی سال پیش هست، و تصور عموم این نیست که ما توی ایران سوار شتر میشیم، برق نداریم، و چیزهای دیگه‌ای از این قبیل که از مهاجرین قدیمی پرسیده می‌شده.)
خب، شما چند نفری که اینجا رو می‌خونید، با شما هستم! لطفا بنویسین به نظرتون کلیشه‌های ذهنی عموم مردم در "غرب" در مورد "ایران" چیه؟

پی‌نوشت: این خانوم مهربون داره میاد این طرفا، اما من به خاطر نداشتن گواهینامه و ماشین و همچنین کار کردن آخر هفته، احتمالا نمی‌تونم ببینمش! (اینجا باید اون آیکون یاهو باشه که داره موهای سرشو می‌کَنه!)

۱۲/۱۷/۱۳۸۴

تجدید خاطره

توی ايستگاه منتظر اتوبوس بودم. ماشينی که راننده‌ش پسر جوونی بود٬ به پياده‌رو نزديک شد و رو‌به‌روی جايی که من ايستاده بودم ترمز کرد. يکی دو ثانيه طول کشيد تا شروع کنه به دنده عقب رفتن(می‌خواست پارک کنه). اما همون يکی دو ثانيه کافی بود تا اون حالت انزجار‌آميز رو به چهره‌ی من بياره و باعث بشه که ناخودآگاه يه قدم عقب برم... مثل تمام مواقعی که يه ماشين جلوی پام ترمز می‌کرد...
متاسفم. خيلی متاسفم از اين که اين طوری ياد ايران می‌افتم...

۱۱/۲۴/۱۳۸۴

راننده ی خشن

از وقتی که به اينجا اومدم٬ تعداد آدم‌های خوش‌برخوردی که تو اجتماع باهاشون سر‌و‌کار داشتم٬ خيلی بيشتر از آدم‌های بداخلاق و عصبی بوده٬ اما اين موضوع نبايد باعث بشه که آدم خيال کنه همه اين‌طور هستن...
امروز برای رفتن به جايی بايد سوار اتوبوس می‌شدم. همين‌‌جور که توی عوالم خودم بودم٬ رفتم تو و کارت ماهيانه‌ی اتوبوسم رو به راننده نشون دادم. داشتم می‌رفتم بشينم که داد زد و خواست که دوباره کارت رو ببينه. من هم که خيالم از بابت اين که کارته مشکلی نداره راحت بود ٬ دوباره نشونش دادم که يهو شروع کرد تند و تند داد و بيداد کردن. من هم که حسابی جا خورده بودم٬ اصلا نفهميدم چی داره می‌گه و مشکل از کجاست. گفتم: «ببخشيد؟» که با يه لحن خيلی عصبانی و تمسخر‌آميز گفت: «به من نگو که نمی‌دونی من راجع به چی حرف می‌زنم!» اما من واقعا نمی‌دونستم... ازم پرسيد: «تو ونکوور زندگی می‌کنی؟» گفتم: «آره» کارت رو با عصبانيت ازم گرفت و با ناخنش روی يکی از شماره‌های کارت رو تراشيد. من تازه دستگيرم شد که ماجرا از چه قراره... (تراشيدن اون شماره نشون می‌ده که من تو کدوم منطقه زندگی می‌کنم٬ و تنها توی اون محدوده می‌تونم از اين کارت استفاده کنم.) بهش گفتم: «معذرت می‌خوام٬ نمی‌دونستم که بايد اين کار رو بکنم.» هيچی نگفت٬ و من رفتم و نشستم.
بعد از نشستن که در عرض چند ثانيه ماجرا رو تو ذهنم مرور کردم٬ يهو بغضم گرفت... خيلی ناراحت شدم٬ نه از لحنش٬ بلکه بيشتر از اين که خيال کرده بود من می‌دونم جريان چيه٬ ولی دارم خودم رو به اون راه می‌زنم تا تقلب کنم... دلم می‌خواست برم سرش داد بزنم که من متقلب نيستم و اون حق نداره با من اين‌جوری حرف بزنه...
اما من که هميشه عکس‌العمل‌هام تا حدی کنده٬ اين بار هم دير به صرافت اين افتادم که چه بايد می‌کردم و چه بايد می‌گفتم...
پ‌ن: بعد که کارته رو نگاه کردم٬ ديدم روش نوشته که بايد اين کار رو بکنيم٬ اما من چون روحم هم از اين قضيه خبر نداشت٬ اصلا روی کارت رو نخونده بودم.