«مرا هیچ دشمنی با آنان در میان نبود... لیک آنان ز من نبشتن طلب میکردند.»
حدود یک هفته پیش مدارک لازم را برای تجدید گذرنامهام به دفتر حـفظ مـنافع فرستادم. امروز نامهی پایین را دریافت کردم:
و باز هم زبانم قاصر است از شرح آنچه که در عکس به وضوح نمایان است.
پینوشت: اگر احیانا نتوانستید بخوانید، کلمهی مورد نظر «تحسیلی» (= تحصیلی) است.
نوشتهی مرتبط: آه از این تلاشهای خستگیناپذیر، آه...
نمایش پستها با برچسب روزمره. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب روزمره. نمایش همه پستها
۳/۰۷/۱۳۸۸
به خاطر چند مشت دلار
۱۰/۱۹/۱۳۸۷
۱۰/۱۰/۱۳۸۷
۸/۱۹/۱۳۸۷
۷/۰۹/۱۳۸۷
شهر دوچرخهها
سه هفتهای هست که از ایران برگشتهام؛ سفر خیلی خوبی بود، فقط حیف که خیلی زود گذشت. الآن همهی سفرم به یک خواب میماند.
بعد از برگشتن، به یک شهر کوچک دانشجویی اسبابکشی کردم. کلاسها هم چند روزی است که شروع شدهاند، این بار اما در یک دانشگاه واقعی!
چند روز اول خیلی سخت گذشت، یک مشکل اداری/مالی در مورد شهریه برایم پیش آمد که تمام هیجانم را تبدیل به استرس کرد؛ مشکل هنوز پابرجاست اما من آرامتر (بیخیالتر؟) شدهام.
این شهر کوچک ما پر از دوچرخهسوار است، معروف است به «پایتخت دوچرخههای امریکا». من هم که انگار دوچرخه به سرنوشتم گره خورده، یک دوچرخه نسبتا ارزان سبز رنگ خریدهام و راه خانه-دانشگاه راکنار بقیه رکاب میزنم.
گفتنی زیاد است، فعلا فقط میخواستم اعلام حضور کنم :)
بعد از برگشتن، به یک شهر کوچک دانشجویی اسبابکشی کردم. کلاسها هم چند روزی است که شروع شدهاند، این بار اما در یک دانشگاه واقعی!
چند روز اول خیلی سخت گذشت، یک مشکل اداری/مالی در مورد شهریه برایم پیش آمد که تمام هیجانم را تبدیل به استرس کرد؛ مشکل هنوز پابرجاست اما من آرامتر (بیخیالتر؟) شدهام.
این شهر کوچک ما پر از دوچرخهسوار است، معروف است به «پایتخت دوچرخههای امریکا». من هم که انگار دوچرخه به سرنوشتم گره خورده، یک دوچرخه نسبتا ارزان سبز رنگ خریدهام و راه خانه-دانشگاه راکنار بقیه رکاب میزنم.
گفتنی زیاد است، فعلا فقط میخواستم اعلام حضور کنم :)
۴/۲۲/۱۳۸۷
یک. دو. سه. چهار...
۱. بلیط خریدم. حدود یک ماه دیگر به ایران میروم.
۲. به زودی (پیش از سفر) با جنوب کالیفرنیا خداحافظی میکنم و برای جستن دانش به شمال مهاجرت میکنم. (گذشته از هر چیز، ازالقاب دوست نداشتنیای همچون «دختر لسانجلسی» یا «ایرانیهای لسانجلس» و پیشداوریهای بعدیاش که حکم آش نخورده و دهان سوخته را دارند، خلاص میشوم.)
۳. رانندگیام کمی تا قسمتی پیشرفت کرده است.
۴. حدود یک ماه پیش خواب دیدم که به ایران رفتهام و مامور فرودگاه وارد پروفایل فیسبوکم شده و به خاطر عکسهای بیحجابم در صدد توبیخم برآمده است.
۵. یک بار دیگر هم زمانی که هنوز تنها وسیلهی نقلیهام دوچرخه بود، خواب دیده بودم که بیخیال سوار دوچرخهام، وارد کوچهای شدم و دیدم که چند مامور نیروی انتظامی با لباسهای سبزشان کشیک میدهند. به محض دیدنشان یادم افتاد که روسری سرم نیست. آنها هم طبیعتا متوجه این موضوع شدند و خواستند متوقفم کنند. با سرعت بیشتر پا زدم. باتومهایشان را بیرون آوردند و دنبالم کردند... یادم نیست بعد چه شد، اما به گمانم توانستم فرار کنم.
۶. *%#)%*#(%×٪،!#$%^_%*^@*_#(#^ استغفرالله!
۷. تکامل مبحث بسیار جالبیاست، چه حیف که هرگز در ایران رخ نداده!
۸. بقیهاش برای بعد.
۲. به زودی (پیش از سفر) با جنوب کالیفرنیا خداحافظی میکنم و برای جستن دانش به شمال مهاجرت میکنم. (گذشته از هر چیز، ازالقاب دوست نداشتنیای همچون «دختر لسانجلسی» یا «ایرانیهای لسانجلس» و پیشداوریهای بعدیاش که حکم آش نخورده و دهان سوخته را دارند، خلاص میشوم.)
۳. رانندگیام کمی تا قسمتی پیشرفت کرده است.
۴. حدود یک ماه پیش خواب دیدم که به ایران رفتهام و مامور فرودگاه وارد پروفایل فیسبوکم شده و به خاطر عکسهای بیحجابم در صدد توبیخم برآمده است.
۵. یک بار دیگر هم زمانی که هنوز تنها وسیلهی نقلیهام دوچرخه بود، خواب دیده بودم که بیخیال سوار دوچرخهام، وارد کوچهای شدم و دیدم که چند مامور نیروی انتظامی با لباسهای سبزشان کشیک میدهند. به محض دیدنشان یادم افتاد که روسری سرم نیست. آنها هم طبیعتا متوجه این موضوع شدند و خواستند متوقفم کنند. با سرعت بیشتر پا زدم. باتومهایشان را بیرون آوردند و دنبالم کردند... یادم نیست بعد چه شد، اما به گمانم توانستم فرار کنم.
۶. *%#)%*#(%×٪،!#$%^_%*^@*_#(#^ استغفرالله!
۷. تکامل مبحث بسیار جالبیاست، چه حیف که هرگز در ایران رخ نداده!
۸. بقیهاش برای بعد.
۴/۱۵/۱۳۸۷
۴/۰۴/۱۳۸۷
لطفا پیدا شو!
این هم از امشب!
تصمیم گرفته بودم که امشب وبلاگ بنویسم، داشتم حتی جملهها را در ذهنم مرتب میکردم. اما قبل از وبلاگ نوشتن باید تعدادی فرم را پر میکردم، یکی از فرم ها شمارهی گواهینامهام را میپرسید، رفتم سراغ کیفی که امروز با خودم به کالج برده بودم که دیدم ای دل غافل! اثری از کیف پولم نیست. مثل دیوانهها هر جای اتاق که به فکرم میرسید را گشتم، بعد هم رفتم و داخل ماشین را گشتم، آنجا هم نبود. تماس گرفتم و کارت اعتباریام را کنسل کردم، ظاهرا کسی هم بعد از من ازش استفاده نکرده است. مبلغ خیلی کمی پول نقد در کیفم داشتم اما گواهینامه وتمام کارتهایم از جمله کارت اقامتم داخلش بود. نمیدانم اگر کیفم را پیدا نکنم صدور مجدد کارت اقامت چقدر طول میکشد، امیدوارم مشکلی برای برنامهی سفرم به ایران پیش نیاید. اولین کاری که فردا صبح باید انجام دهم، زنگ زدن به قسمت اشیا گمشده ی کالج است. خیلی نگرانم.
یک دفترچه تلفن آهنربایی کوچک هم در کیفم داشتم که شماره تلفن تعدادی از دوستان و همکلاسیهایم در ایران را در آن یادداشت کرده بودم؛ شماره بعضیها را هیچ جای دیگری نداشتم :(
پینوشت: الآن بهشان زنگ زدم، گفتند کیفم آنجاست :)
پینوشت ۲: محتویات کیفم هم سر جایشان بودند :)^۲
تصمیم گرفته بودم که امشب وبلاگ بنویسم، داشتم حتی جملهها را در ذهنم مرتب میکردم. اما قبل از وبلاگ نوشتن باید تعدادی فرم را پر میکردم، یکی از فرم ها شمارهی گواهینامهام را میپرسید، رفتم سراغ کیفی که امروز با خودم به کالج برده بودم که دیدم ای دل غافل! اثری از کیف پولم نیست. مثل دیوانهها هر جای اتاق که به فکرم میرسید را گشتم، بعد هم رفتم و داخل ماشین را گشتم، آنجا هم نبود. تماس گرفتم و کارت اعتباریام را کنسل کردم، ظاهرا کسی هم بعد از من ازش استفاده نکرده است. مبلغ خیلی کمی پول نقد در کیفم داشتم اما گواهینامه وتمام کارتهایم از جمله کارت اقامتم داخلش بود. نمیدانم اگر کیفم را پیدا نکنم صدور مجدد کارت اقامت چقدر طول میکشد، امیدوارم مشکلی برای برنامهی سفرم به ایران پیش نیاید. اولین کاری که فردا صبح باید انجام دهم، زنگ زدن به قسمت اشیا گمشده ی کالج است. خیلی نگرانم.
یک دفترچه تلفن آهنربایی کوچک هم در کیفم داشتم که شماره تلفن تعدادی از دوستان و همکلاسیهایم در ایران را در آن یادداشت کرده بودم؛ شماره بعضیها را هیچ جای دیگری نداشتم :(
پینوشت: الآن بهشان زنگ زدم، گفتند کیفم آنجاست :)
پینوشت ۲: محتویات کیفم هم سر جایشان بودند :)^۲
۲/۱۵/۱۳۸۷
خب، حالا من چی بگم؟
۱. باز رفتم ونکوور و برگشتم (دو سه هفته پیش البته)، اما چه رفتنی و چه برگشتنی! بلیط برگشت رو به اشتباه به جای هفت صبح برای هفت شب خریدم و موقع رفتن هم از پروازم جا موندم و مجبور شدم هشت ساعت تو فرودگاه منتظر بمونم تا با پرواز بعدی که تاخیر هم داشت برم! در ضمن این فرودگاه مسخره لسانجلس اینترنت مجانی هم نداره. خلاصه با توجه به این که خبر جا موندنم به کل عالم رسید، فکر کردم اینجا هم بنویسم که کسی احیانا بیخبر نمونه؛ بله! حتی من هم ممکنه جا بمونم.
۲. جدا از این شاهکاری که کردم، باقی سفر خوب بود. مجری افتخاری کافه رادیو هم شدم، که خیلی هیجان انگیز بود، البته برای من، نه احتمالا برای کسانی که صدای من رو (با تپقهای فراوان) شنیدن. هر چقدر به پویا میگم که صدای من شنوندهها رو فراری میده، به خرجش نمیره. حالا قرار شده که به سلامتی هر وقت من میکروفون خریدم، با کافه رادیو همکاری کنم و توی برنامههام فقط از کلماتی استفاده کنم که حرف «ر» ندارن!
۳. فکر کردم این بار برای تنوع شکسته (محاورهای) بنویسم.
۴. حتی به چهار شماره هم نرسید، بقیهش برای بعد.
۲. جدا از این شاهکاری که کردم، باقی سفر خوب بود. مجری افتخاری کافه رادیو هم شدم، که خیلی هیجان انگیز بود، البته برای من، نه احتمالا برای کسانی که صدای من رو (با تپقهای فراوان) شنیدن. هر چقدر به پویا میگم که صدای من شنوندهها رو فراری میده، به خرجش نمیره. حالا قرار شده که به سلامتی هر وقت من میکروفون خریدم، با کافه رادیو همکاری کنم و توی برنامههام فقط از کلماتی استفاده کنم که حرف «ر» ندارن!
۳. فکر کردم این بار برای تنوع شکسته (محاورهای) بنویسم.
۴. حتی به چهار شماره هم نرسید، بقیهش برای بعد.
۱/۱۵/۱۳۸۷
آه از این تلاشهای خستگیناپذیر، آه...
تصاویر زیر مربوط به کارت تبریکی است که حدود ده روز پیش دریافت کردم، فکر کردم انصاف نیست که دیگران را بیبهره بگذارم.
۱/۱۳/۱۳۸۷
به فردا میفکن!
آخرش فروردین هم تمام میشود و این پست نوروزی من همچنان در پوشهی «پیشنویس» خاک می خورد...
پینوشت: به فردا میفکندم، منتشرش کردم اما پیش از این پست منتشر شده، ظاهرا بلاگر همان تاریخ «پیشنویس» کردن را در نظر میگیرد.
پینوشت: به فردا میفکندم، منتشرش کردم اما پیش از این پست منتشر شده، ظاهرا بلاگر همان تاریخ «پیشنویس» کردن را در نظر میگیرد.
۱/۰۴/۱۳۸۷
و اما نوروز
آن روز نبود.
نه، مطمئنم که آن روز نبود.
آن روز پنجشنبهی کذایی که باید شش صبح بیدار میشدم تا به موقع به کلاس اول صبح برسم؛
روزی که رانندگی در آن صبح مهآلود -که اگر هر روز دیگری میبود، غرق زیباییاش میشدم- تنها باعث سنگینتر شدن بغض گلویم میشد؛
روزی که صدای محمد نوری به جای این که لبخند به لبم بیاورد، چشمهایم را خیس میکرد؛
پنجشنبهای که باید تا غروبش جلوی مونیتور با تکالیف و گزارش آزمایشگاه سر و کله میزدم؛
روزی که قدم زدنهای بیخیال آدمها و عادی رفتار کردنشان عصبیام میکرد؛
نه، آن روز اول فروردین نبود؛ اول فروردین من نبود.
اول فروردین من اما کمی دیرتر رسید؛
اول فروردین من جمعه شب بود،
وقتی که خسته و وارفته تلفن را روشن کردم تا ببینم آیا پیامی دارم یا نه.
چه به موقع زنگ زدند،
و چقدر هیجانزده شدم از شنیدن صدایشان،
صداهایی که مدتها بود اینطور شاد نشنیده بودمشان.
چقدر همه از با هم بودنشان خوشحال بودند.
وقتی تلفن را قطع کردم، از شادی و سبکی در جایم بند نبودم،
نوروز من آن شب بود.
نه، مطمئنم که آن روز نبود.
آن روز پنجشنبهی کذایی که باید شش صبح بیدار میشدم تا به موقع به کلاس اول صبح برسم؛
روزی که رانندگی در آن صبح مهآلود -که اگر هر روز دیگری میبود، غرق زیباییاش میشدم- تنها باعث سنگینتر شدن بغض گلویم میشد؛
روزی که صدای محمد نوری به جای این که لبخند به لبم بیاورد، چشمهایم را خیس میکرد؛
پنجشنبهای که باید تا غروبش جلوی مونیتور با تکالیف و گزارش آزمایشگاه سر و کله میزدم؛
روزی که قدم زدنهای بیخیال آدمها و عادی رفتار کردنشان عصبیام میکرد؛
نه، آن روز اول فروردین نبود؛ اول فروردین من نبود.
اول فروردین من اما کمی دیرتر رسید؛
اول فروردین من جمعه شب بود،
وقتی که خسته و وارفته تلفن را روشن کردم تا ببینم آیا پیامی دارم یا نه.
چه به موقع زنگ زدند،
و چقدر هیجانزده شدم از شنیدن صدایشان،
صداهایی که مدتها بود اینطور شاد نشنیده بودمشان.
چقدر همه از با هم بودنشان خوشحال بودند.
وقتی تلفن را قطع کردم، از شادی و سبکی در جایم بند نبودم،
نوروز من آن شب بود.
۱۲/۱۷/۱۳۸۶
الواطی جمعه شب
مردم آخر هفتهها میروند ولگردی؛ من هم میروم وبگردی.
مردم وقتی از یکنواختی خسته میشوند سر و شکل خودشان را عوض میکنند؛ من هم از جایی که دختر همان مادری هستم که تا امروز موهایش را هم رنگ نکرده، به جایش شکل و شمایل اینجا را عوض میکنم.
توجه: یک قسمت موسیقی هم به ستون سمت چپ اضافه کردهام که احتمالا هر چند روز یک بار به روزش خواهم کرد.
مردم وقتی از یکنواختی خسته میشوند سر و شکل خودشان را عوض میکنند؛ من هم از جایی که دختر همان مادری هستم که تا امروز موهایش را هم رنگ نکرده، به جایش شکل و شمایل اینجا را عوض میکنم.
توجه: یک قسمت موسیقی هم به ستون سمت چپ اضافه کردهام که احتمالا هر چند روز یک بار به روزش خواهم کرد.
برچسبها: روزمره
۱۲/۱۶/۱۳۸۶
میان ماندن و رفتن
نوشته: جعبهش رو هم نگه میدارم، دستخط تو روشه.
نوشته: باورم نمیشه، چند وقت دیگه میشه سه سال.
نوشته: من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
.
.
.
سرم گیج میره...
نوشته: باورم نمیشه، چند وقت دیگه میشه سه سال.
نوشته: من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
.
.
.
سرم گیج میره...
۱۲/۱۰/۱۳۸۶
این یعنی مامان
میدونم که به زودی زنگ میزنه.
با خودم کنار میام که ننه من غریبم بازی درنیارم و بهش نگم که سرما خوردم.
زنگ میزنه، کمی صحبت میکنیم.
بیمقدمه میپرسه: «راستش رو بگو، سرما خوردی یا گریه کردی؟»
با خودم کنار میام که ننه من غریبم بازی درنیارم و بهش نگم که سرما خوردم.
زنگ میزنه، کمی صحبت میکنیم.
بیمقدمه میپرسه: «راستش رو بگو، سرما خوردی یا گریه کردی؟»
۱۱/۱۸/۱۳۸۶
I cannot vote
دیشب همراه همخانهها به پای صندوقهای رای رفتم!
اونها رای دادند، و بعد هم یکی یک برچسب «من رای دادم» گرفتند و به سینهشان زدند.
متاسفانه برچسب «نمیتوانم رای بدهم» نداشتند که من به سـینهام بزنم...
اونها رای دادند، و بعد هم یکی یک برچسب «من رای دادم» گرفتند و به سینهشان زدند.
متاسفانه برچسب «نمیتوانم رای بدهم» نداشتند که من به سـینهام بزنم...
۱۱/۰۹/۱۳۸۶
من نژاد پرست نیستم (اما سفیدها را دوست دارم!)
کنار شین نشستهام. شین یک دختر هجده نوزده سالهی نیمه ایرانی است. (مادرش ایرانی است.)
کسی از شین راجع به قرار دیروزش میپرسد، با لبخند میگوید که خوب بود، ظاهرا از پسره خوشش آمده.
من دارم با شین صحبت میکنم. ب که انگار چیزهایی شنیده نزدیک میشود و شروع میکند به سوال کردن از شین راجع به پسره.
ب یک خانم بنگلادشی است که دختری همسن و سال شین دارد.
از شین میپرسد: «پسره سفیدپوسته؟»
شین: «آره.»
ب: «خوبه! سعی کن یه پسر سفیدپوست پیدا کنی.»
شین میخندد.
شین: «مامانم هم همهش همین رو میگه.»
ب: «من به دخترم هم گفتهم که فقط با پسرهای سفیدپوست حق داره بیرون بره. بهش گفتم که اگر روزی ببینم که یک پسر لاتینو یا سیاه پوست رو آوردی خونه، با اردنگی پرتش میکنم بیرون.»
دیگر تحملم تمام شده، از بهت و خشم دارم خفه میشوم.
میگویم: «ب! هیچ میفهمی که این حرفی که میزنی چقدر نژادپرستانه* است؟!»
ب: «نه! من نژادپرست نیستم. من خودم بنگلادشیام، اما با یک سفید پوست ازداوج کردهام. من نژاد پرست نیستم!»
با خودم فکر میکنم چه خوب شد که معنی نژاد پرستی را هم یاد گرفتم!
میگویم: «خب این چه ربطی داره؟ تو داری راجع به آدمها بر اساس نژادشون قضاوت میکنی، و این دقیقا نژاد پرستیه! این همه آدم لاتینو وجود دارند، بعضیهاشان آدمهای خوبیاند و بعضیهای دیگه شاید چندان خوب نباشند، درست مثل بقیه آدمها...»
ب: «آره، اما بیشترشون عوضیاند!»
.
.
.
تا چند ساعت بعدش مغزم همچنان سوت میکشد.
* به نظرم نژاد پرستی ترجمهی چندان مناسبی برای Racism نیست، اما کلمهی بهتری سراغ ندارم.
کسی از شین راجع به قرار دیروزش میپرسد، با لبخند میگوید که خوب بود، ظاهرا از پسره خوشش آمده.
من دارم با شین صحبت میکنم. ب که انگار چیزهایی شنیده نزدیک میشود و شروع میکند به سوال کردن از شین راجع به پسره.
ب یک خانم بنگلادشی است که دختری همسن و سال شین دارد.
از شین میپرسد: «پسره سفیدپوسته؟»
شین: «آره.»
ب: «خوبه! سعی کن یه پسر سفیدپوست پیدا کنی.»
شین میخندد.
شین: «مامانم هم همهش همین رو میگه.»
ب: «من به دخترم هم گفتهم که فقط با پسرهای سفیدپوست حق داره بیرون بره. بهش گفتم که اگر روزی ببینم که یک پسر لاتینو یا سیاه پوست رو آوردی خونه، با اردنگی پرتش میکنم بیرون.»
دیگر تحملم تمام شده، از بهت و خشم دارم خفه میشوم.
میگویم: «ب! هیچ میفهمی که این حرفی که میزنی چقدر نژادپرستانه* است؟!»
ب: «نه! من نژادپرست نیستم. من خودم بنگلادشیام، اما با یک سفید پوست ازداوج کردهام. من نژاد پرست نیستم!»
با خودم فکر میکنم چه خوب شد که معنی نژاد پرستی را هم یاد گرفتم!
میگویم: «خب این چه ربطی داره؟ تو داری راجع به آدمها بر اساس نژادشون قضاوت میکنی، و این دقیقا نژاد پرستیه! این همه آدم لاتینو وجود دارند، بعضیهاشان آدمهای خوبیاند و بعضیهای دیگه شاید چندان خوب نباشند، درست مثل بقیه آدمها...»
ب: «آره، اما بیشترشون عوضیاند!»
.
.
.
تا چند ساعت بعدش مغزم همچنان سوت میکشد.
* به نظرم نژاد پرستی ترجمهی چندان مناسبی برای Racism نیست، اما کلمهی بهتری سراغ ندارم.
۱۰/۲۷/۱۳۸۶
را
زنعموی امریکاییام مدتی است تلاش میکند فارسی یاد بگیرد. هفتهای یک بار به کلاس فارسی میرود، کلاس اول است و کتابش هم اگر اشتباه نکنم کتاب فارسی پیش از انقلاب اول دبستان است. چند شب پیش با عمویم نشسته بودند و فارسی تمرین میکردند، که ناگهان عمو صدایم کرد. پیششان رفتم و دیدم عمو از من میپرسد آیا می توانم در مورد «را» توضیح دهم. اول گفتم تنها یک حرف اضافه است و نمیتوانم بیشتر توضیح دهم، همانطور که نمیشود در مورد یک حرف اضافه در انگلیسی توضیح داد و باید به مرور و زمان، و با کاربرد و تکرار یادش گرفت. دیدم زنعمویم باز مستاصل به جملهی «مادر زیور و زیبا را دوست دارد.» نگاه میکند، کمی به مغزم فشار آوردم و این بار گفتم «را» حرف اضافهای است که پس از مفعول میآید! نمیدانم توضیحم چقدر درست و مفید بود، اما انگار کمی راضیاش کرد.
۹/۲۶/۱۳۸۶
اتاق مرتب
میخواهم دوباره مثل همان روزهای اول فقط برای خودم بنویسم، طوری که انگار تنها خودم نوشتههایم را میخوانم، تغییر آدرس و مرگ بلاگرولینگ هم شرایط را هموار کردهاند.
من هم نتوانستم از بلای همهگیر وبلاگ نوشتن در شب امتحان فرار کنم، فردا و پسفردا سه تا امتحان پایان ترم دارم و روز بعد از امتحانها عازم ونکوور زیبای نمناک هستم. بعد از خریدن بلیط متوجه شدم بی این که برنامهریزی کرده باشم، برای شب یلدا آنجا خواهم بود. البته دیروز شنیدم که طی یک قایمباشک بازی خلاقانه خانواده عمو جان قرار است بعد از رسیدن من ونکوور را به قصد کالیفرنیا ترک کنند، اما خوشبختانه برای شب یلدا دور هم خواهیم بود.
امروز ماموران «جهانِ کمد» بعد از چند ماه انتظار و زجرکش کردن ما با خرابکاریهای احمقانهی متوالیشان، قفسهبندی کمد اتاقم را تمام کردند و من بالاخره از مصیبت آشفتگی نجات پیدا کردم. در این لحظه احساس من از دیدن لباسهایی آویخته در کمد و وسایل مرتب چیده شده روی قفسهها قابل توصیف نیست. مبل راحتی اتاقم هم پس از یک دورهی طولانی از جانگذشتگی و ایفای نقش جالباسی، دوباره نقش مبل پیدا کرده است.
زنده باد نظم و ترتیب!
۸/۲۸/۱۳۸۶
کمک!
همخانهها هنوز برنگشتهاند. تنهایی هم تجربهی بدی نیست، چند بار آشپزی کردهام، یک بار تلویزیون را روشن کردهام، بعضی شبها از صداهایی که از حیاط پشتی یا زیر شیروانی میآید یکه میخورم و خندهدار اینجاست که تنها اسلحهام تلفن است. در حالی که گوشی را دم گوشم نگه داشتهام، از پنجره بیرون را نگاه میکنم، چیزی نمیبینم و خودم را قانع میکنم که صدا از سنجاب و گربه و جغد و راکون است.
ده روز دیگر فرصت دارم تا تقاضای پذیرشم را برای دانشگاه بفرستم. دارم سعی میکنم که نمرههای ایران را منتقل کنم و هیچ نمیدانم که آیا قبولشان خواهند کرد یا نه. باید تافل هم بدهم، اما ترسناکترین بخش دو متنی است که باید در آنها راجع به خودم و دلیل انتخاب رشتهام بنویسم. (البته همانطور که واضح است مطرح کردن این موضوع به هیچ وجه به معنای درخواست کمک نیست!)
ده روز دیگر فرصت دارم تا تقاضای پذیرشم را برای دانشگاه بفرستم. دارم سعی میکنم که نمرههای ایران را منتقل کنم و هیچ نمیدانم که آیا قبولشان خواهند کرد یا نه. باید تافل هم بدهم، اما ترسناکترین بخش دو متنی است که باید در آنها راجع به خودم و دلیل انتخاب رشتهام بنویسم. (البته همانطور که واضح است مطرح کردن این موضوع به هیچ وجه به معنای درخواست کمک نیست!)
اشتراک در:
پستها (Atom)